تبليغاتX
مثل هیچ کس!

می خوابم سبک روی اب

بارون توی صورتم می زنه

راه می افتم دنبال تو

باید جشن بگیریم

دست های من توی دست های تو

لب های من روی لب های تو

تو گفتی مسیح نگاه نمی کنه

می خوابم سبک روی اب

منتظرم ایستاده بودی

من رو به دیوارتو روبروی من

صدای هلهله می اومد

کنارم نشستی ـ سر من روی شونه های توـ دست تو لابلای موهای من

دعا کردم الهی خورشید در نیاد

تو گفتی خورشید نگاه نمی کنه

می خوابم سبک روی اب

چشم دوخته بودم به دود سفید

زل زده بودی به چشم های من

خندیدی که دستات می لرزه

یه ستاره هدیه دادی به من

خواستم پنهانش کنم

تو گفتی غریبه نگاه نمی کنه

می خوابم سبک روی اب

رفته بودی سفر

تا ده بشمار زود بر می گردم

دست های تو روی چشم های من

یه سوغاتی برای من

من رو بوسیدی ـ تو رو بوسیدم

تو گفتی خدا نگاه نمی کنه

می خوابم سبک روی اب

اشک می ریزم

شمع نذر می کنم

معصوم رو شفیع می گیرم

سبز به ضریح می بندم

که نگاهم نکرده باشن

                                                           

+ نوشته شده توسط نگار و غزل در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 19:41 |

من باز هم به آمدنت امیدوارم

 

به دیدار دوباره و نگاه عاشقت

 

من همیشه برای تو امیدوارم                             برای نگاه معصوم توامیدوارم

 

من همیشه چشم در راه توام                 چشم به جاده ای که هیچ آشنایی جز تو نباشد

 

چشم به طلوع نگاهت

 

من همیشه تو را می خوانم              حتی در تک تک نفسهایم           

 

حتی در برگ برگ ورق های زندگیم

 

من همیشه تو را میخواهم

 

حتی اگر روزی رسد که وجود نداشته باشم

 

آن روز است که می خوانم و می خواهم :

 

 

                                       من باز به آمدنت امیدوارم  

 

                                                                        

                                           حتی اگر خاطره ای در ذهن  تو باشم!!!  

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نگار و غزل در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 1:46 |

بهار می اید و دوباره باید لباس های مشکی ام را بپوشم

به ساعتم نگاه می کنم ـ دیگر وقتش شده

تو می ایی جلو چند تا گل اشک به من می دهی و می روی

هرگاه صدای تیک تاک  زمان می اید باید لباس مشکی بپوشم

وای! دیرم شد پس این گلدان کجاست؟

می خواهم به ایستگاه بروم

نمی دانم بهار بعدی کی حرکت می کند.

+ نوشته شده توسط نگار و غزل در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 12:48 |

همیشه به این امید زنده بودم که شاید روزی مرا ببینی ؟؟؟

 

چشمانت را باز کنی باز باز

 

که مرا فقط ببینی ؟

 

دستانم را بگیری و من حس کنم .حس کنم که با منی

           

                                    فقط با من!

 

اما امروز چشمان من باز شده .باز باز

 

و تو را دیدم

 

حس کردم .می فهمی حست کردم با کس دیگر!

+ نوشته شده توسط نگار و غزل در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 2:21 |
همان يک سال پيش که عاشق  مهرداد شده بود همان موقع ها که به بهانه کتابخانه مي رفت خانه دانشجويي مهرداد.

سمانه دلباخته مهرداد بود حاضر بود همه روزهاي زندگيش را بدهد ولي فقط يک لحظه کنار مهرداد باشد زياد دور از انتظار نبود که سمانه عاشق به همه خواسته هاي فکر نکرده مهرداد تن در دهد و هر کلمه از حرف هاي مهرداد اجري شود براي خانه اينده شان.اجرهايي که بي سيمان روي هم چيده مي شدند.تا اين که درس مهرداد تمام شد و از اين شهر رفت.

سمانه بايد بروم ـ تو دختر خوبي هستي مطمئنا مرا زود فراموش مي کني خيلي طول بکشد شش ماه است. ولي مطمئن باش همه چيز خيلي زود برايت حل مي شود و مهرداد رفت.

اقا شما نمي توانيد وارد شويد.سمانه به منشي نگاه کرد برق از چشمانش پريد خيلي تند و نا مفهوم پرسيد يعني بايد تنها بروم؟ بله خانم ـ اقا بايد همين جا بماند. راحت شده بود انگار ديگر دستهايش نمي لرزيدند.

در را باز کرد و داخل رفت همانطور که پشتش به در تکيه کرده بود در بسته شد و اشک ارام ارام  روي گونه هايش پايين مي امد. خدايا ممنون ـ توابروي مرا حفظ کردي.اگر محمد مي فهميد واي اگر مادرم مي فهميد.

خانم دکتر گفت: عزيزم نمي ايي جلو - نکند از من مي ترسي.

نه خانم ـ من نمي خواهم معاينه شوم فقط بگذاريد چند دقيقه همين جا بمانم. بعد مي روم بيرون. قول مي دهم براي شما درد سر نشوم فقط به هيچ کس نگوييد من به شما چه گفتم خواهش مي کنم.

دقايقي بعد سمانه با لبخند بيرون امد ـ خيلي ممنون خانم منشي. محمد برويم.

چند روز بعد صحبت تلفني مادر سمانه با حاج خانم:

حاج خانم خانواده شما خيلي سرشناس و معتبر هستند ما هم هيچ مخالفتي نداريم اما نمي دانم اين دختر چرا رفتارش اينطوري شده ـ مي گويد فعلا امادگي براي ازدواج ندارم نمي توانم مسئوليت زندگي مشترک را قبول کنم. شما ببخشيد ـ حتما قسمت نيست و... .

 


 

+ نوشته شده توسط نگار و غزل در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 18:41 |

 و سلام….

من می گویم در عین حال که زندگی احمقا نه ترین و بی مزه ترین چیزهای موجود است می شود به آن عادت کرد و با نوعی بی اعتنایی به بود و نبودش آرام زیست.

بعضی ها تعجب می کردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده باز هم جان فشانی می کنی این آدم ها فقط نوک بینی شان را می بینند نه یک قدم آن دورتر را.

سعی کن بی اعتنا باشی اما نه اینکه کار نکنی و بی کار باشی غرض رفتن است نه رسیدن زندگی کلاف سردرگمی است که به هیچ جا راه نمی برداما نباید ایستاد با اینکه می دانیم نخواهیم رسید .نباید ایستاد وقتی هم که مردیم مردیم به درک!

مرگ خیلی اسان می تواند همین الان به سراغ من بیاید اما من تا می توانم زندگی می کنم  نباید به بیشواز مرگ بروم البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می شوم-مهم نیست مهم این است که زندگی با مرگ من

 

چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...

 

+ نوشته شده توسط نگار و غزل در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 18:51 |

منشي گفت:خانم نوبت شماست مي توانيد داخل شويد، ضربه هاي قلبش روي لباسش ديده مي شد انگشتانش مي لرزيدند دوخته شده بود به صندلي انتظار نفس کشيدنش سخت شده بود تمام نيم ساعتي که انجا نشسته بود دعا مي کرد.خدايا کمکم کن! خدا کند همراهش زنگ بزند و کسي کار فوري داشته باشد و او مجبورشود عذر خواهي کند و برود کاش پشيمان شود و بگويد من به تو اطمينان دارم يا اصلا مهم نيست نيازي به اين کارها  نيست من تو را دوست دارم و هر جور که باشي مي پذيرمت و... يکي نبود بگويد اخر مادر من، نيازي به اين کارها نبود بي خودي حرف توي دهن مردم مي گذاري.دخترم حتما برو از دکتر نامه بگير مي بيني که اين ها از خانواده هاي اصيل و سنتي هستند اين چيزها برايشان بزرگ و با اهميت است تازه ضرري که ندارد تو که ازخودت مطمئني يک نامه مي گيري تا انها هم مطمئن شوند. دخترم خودت که ميداني مردم هزار جور حرف مي زنند.ببين انها هستند و همين يک دانه پسر کلي ارزو دارند مي خواهند مطمئن تر باشند.صداي منشي اين بار بلند تر شد، خانم با شما هستم نوبت شماست.رنگ به چهره نداشت صداي قلبش را از توي گلويش مي شنيد.پاهايش جلو نمي رفتند. سمانه چرا بلند نمي شوي؟چي شده؟ چرا رنگت پريده؟ حالت خوب نيست؟خوبم، محمد ارام دست سمانه را گرفت که به داخل اتاق همراييش کند . واي مادر اين چه پيشنهادي بود.تو که نمي داني، واي اگر مي فهميدي دختر عزيزت، دختر دسته گلت، همان دختري که قسم مي خوردي پاک ترين دختر دنياست و اگر بين هزار مرد باشد خطا نمي کند چه گندي بالا اورده. مادر سمانه ات خودش را بد بخت کرده.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط نگار و غزل در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 17:40 |

coming soon

+ نوشته شده توسط نگار و غزل در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 12:45 |
Free Counters