همان يک سال پيش که عاشق مهرداد شده بود همان موقع ها که به بهانه کتابخانه مي رفت خانه دانشجويي مهرداد.
سمانه دلباخته مهرداد بود حاضر بود همه روزهاي زندگيش را بدهد ولي فقط يک لحظه کنار مهرداد باشد زياد دور از انتظار نبود که سمانه عاشق به همه خواسته هاي فکر نکرده مهرداد تن در دهد و هر کلمه از حرف هاي مهرداد اجري شود براي خانه اينده شان.اجرهايي که بي سيمان روي هم چيده مي شدند.تا اين که درس مهرداد تمام شد و از اين شهر رفت.
سمانه بايد بروم ـ تو دختر خوبي هستي مطمئنا مرا زود فراموش مي کني خيلي طول بکشد شش ماه است. ولي مطمئن باش همه چيز خيلي زود برايت حل مي شود و مهرداد رفت.
اقا شما نمي توانيد وارد شويد.سمانه به منشي نگاه کرد برق از چشمانش پريد خيلي تند و نا مفهوم پرسيد يعني بايد تنها بروم؟ بله خانم ـ اقا بايد همين جا بماند. راحت شده بود انگار ديگر دستهايش نمي لرزيدند.
در را باز کرد و داخل رفت همانطور که پشتش به در تکيه کرده بود در بسته شد و اشک ارام ارام روي گونه هايش پايين مي امد. خدايا ممنون ـ توابروي مرا حفظ کردي.اگر محمد مي فهميد واي اگر مادرم مي فهميد.
خانم دکتر گفت: عزيزم نمي ايي جلو - نکند از من مي ترسي.
نه خانم ـ من نمي خواهم معاينه شوم فقط بگذاريد چند دقيقه همين جا بمانم. بعد مي روم بيرون. قول مي دهم براي شما درد سر نشوم فقط به هيچ کس نگوييد من به شما چه گفتم خواهش مي کنم.
دقايقي بعد سمانه با لبخند بيرون امد ـ خيلي ممنون خانم منشي. محمد برويم.
چند روز بعد صحبت تلفني مادر سمانه با حاج خانم:
حاج خانم خانواده شما خيلي سرشناس و معتبر هستند ما هم هيچ مخالفتي نداريم اما نمي دانم اين دختر چرا رفتارش اينطوري شده ـ مي گويد فعلا امادگي براي ازدواج ندارم نمي توانم مسئوليت زندگي مشترک را قبول کنم. شما ببخشيد ـ حتما قسمت نيست و... .
+ نوشته شده توسط نگار و غزل در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت
18:41 |